تبليغاتX
قفس بی مرز -

قفس بی مرز


بعد از چند وقت زنگ زد.خواست که یک جلسه‌ی اعتراف برگزار کنیم.انگیزه‌ش رو نفهمیدم.شاید این تنها دری بود که به من باز می‌شد.تصور می‌کردم تکان‌دهنده باشد.نبود.فقط یک‌کمی جنبه لازم داشت.خیلی از جریان‌های ریز‌و‌ درشت رو مرور کردیم،البته اون روی سکه‌شون.فکر کن گوشه‌ی ذهن یک نفر بشینی و خودت،رابطه‌ت و اتفاقات گدشته رو پردازش کنی.یک حسی آمیخته از غم و رضایت داشتم.گاهی با هیجان شک‌هام رو که حاشا کرده بود یادآوری می‌کردم،عاشق سابق بود که تصدیق می‌کرد.آخرش گفت:من خدای فریبم،اما واقعن با مغز تو نمی‌دونستم چی‌کار کنم.بعد من در حالی که لبخند تیزهوش‌مندانه‌ای رو لبم بود با خودم فکر می‌کردم که نه حس ششم بود نه کاربردی از هوش سرشار.من در هر جریانی فقط یکی از بدبینانه‌ترین حدس‌های ممکن رو زده بودم وگرفته بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مهر1387ساعت   توسط شعله  | 

 
Directory of General Blogs