همه چیز روبه راه به نظر میآید.دلیلی نه٬ اما مشکلی هست؛این را از حجم دردناک ته گلویم میفهمم .نمیدانم با این همه تناقض چه طور دوام میآورم؟ به من بگو ... من آن زن بیقراری هستم که با بوسههایش به تو مجال رسیدن از راه را نمیدهد یا دخترکی خجالتی که هالهی مقدس ترس از روی صورتش کنار نرفته٬که در تمام حرکاتش نابلد است؟
این جزء جداییناپذیر رنج و عذاب دست از سر لذتهایم بر نمیدارد.