تبليغاتX
قفس بی مرز - تجربه های مشترک

قفس بی مرز

*به دلایل زیادی٬نوشتن این خطوط برایم کار سادهای نیست.از جمله معلومات کم در این زمینه.

اما مینویسم٬بخاطر احساس دینم به بلاگرهایی که خیلی چیزها را از آنها یاد گرفتم و بدون آنکه خودشان بخواهند معلمم بودند.

از خیلی زودتر ـ شاید در سن هشت سالگی ـ بخاطر کنجکاوی بیش از حدم میدانستم که بین مرد و زن اتفاقهایی می افتد و بعد از آن هم خب روز به روز دیدهها و شنیدههایم بیشتر می شد. تمام محدودیتهای خانوادگی٬اجتماعی و مذهبی نتوانستند چشم و گوشم را بسته نگه دارند.به هر حال محیط را نمی شد حذف کرد.راننده تاکسی که پاهایم را لمس می کرد و من آنقدر بچه بودم که شلوارک پوشیده بودم و جلو کنار مادرم نشسته بودم٬مرد موتوری که در راه مدرسه  می ایستاد و شلوارش را پایین می کشید یا بعدتر دوستم که به شکل زجرآوری سقط جنین کرد٬ یا همکلاسیم که پدرش قصد تجاوز به او را داشت یا فیلمهای پو.ر.نویی که زنها در آن از درد جیغ میکشیدند همه دادههایی بودند که خیلی دیر به اطلاعات درست تبدیل شدند و نتیجه همهشان برایم وحشت و بیزاری بود از جنسیتم٬بدنم و س.ک.س.

صادقانه بگویم س.ک.س و بدنم همواره جزو یکی از مشغلههای ذهنیام بوده و معتقدم اگر نتوانم س.ک.س را به عنوان یکی از نیازهای اولیهام بفهمم٬چهطور میتوانم ادعا کنم که خودم را میشناسم و دنیای اطرافم را؟

خواندن و دیدن روایتهای مختلف از س.ک.س بود که به من تصویری واقعی از س.ک.س را نشان داد و نه لزومن مطالب علمی. ترسها٬دغدغهها٬لذتها و تجربههای مشترک را چه طور می توانستم از مطالب علمی دریابم؟ روایت زنانه س.ک.س تاثیرگذارترین بود.فهمیدم که  باید بدنم را دوست داشته باشم٬که س.ک.س لذتی دوطرفه است٬که یک حرکت رفت و برگشت چندش آور نیست و باید چه انتظاراتی داشته باشم٬فانتزی های مختلفی می تواند داشته باشد و هزار چیز دیگر که در این پست نمی گنجد.

فکر میکنم دیگر تاریخ مصرف "زنده باد٬مرده باد" گذشته است. حتا بطور نسبی با پو.رن.وگرافی هم مخالف نیستم چرا که آن هم روایتیست از س.ک.س ـ که ممکن است به مذاق من خوش نیاید ـ و زاویهی متفاوتی را به ما نشان میدهد و گاهی ممکن است بتوانیم از آن فانتزیهایی را برداشت کنیم.

*:شروع این بحث رو دراین جا و ادامه ش رو در این جا در وبلاگ الیزه ی عزیزم (که برای این بحث پرونده ساخته و لینکهای مرتبط رو جمع آوری کرده) می تونید بخونید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت   توسط شعله  | 

 
Directory of General Blogs