تبليغاتX
قفس بی مرز

قفس بی مرز


اون آخرا که داشتیم برمی‌گشتیم،توی پیاده‌رو آدم‌ها قاطی شده بودند.جلوم یک آقای ریشو و پسربچه‌ حدودن هشت نه ساله‌ش بودند با پرچم ج.ا و عکس رهبر دستشون.حالشون گرفته بود.مردم توی بلوار داشتند م‌ح‌مودِ خائن می‌خوندند.رسیده بودند قسمت مرگ بر تو.پسره به باباش گفت: اِ بابا دارند مرگ بر شاه می‌خونن.باباهه تقریبن با بغض گفت: نه ببین دارن می‌گن مرگ بر تو،به ما می‌گن!
یک لحظه ناراحت شدم،خواستم توضیح بدم برای پسره.
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت   توسط شعله  | 


شهری که قابلیت کشف کردن کافه داشته باشد قابل تقدیر است.به نظرم هر کافه‌ای که بر خیابان و سرِگذر نباشد ارزش یک‌بار رفتن را دارد،‌ بس که توی این سال‌ها این‌طوری پاتوق‌های خوب پیدا کرده‌م.کافه‌های پرزرق و برق و نورانی هم باشد برای آدم‌های بی‌حوصله که عاشق کافه‌ها نمی‌شوند.حتا کافه‌هایی که کس دیگری به‌م معرفی کند نمی‌چسبد.امشب هم رفتیم یکی از این کافه مخفی‌های چوبی را که قبلن نشان کرده بودم امتحان کردیم و چه‌قدر هم توی این هوا جواب داد.‌ منوشان را روی یک تخته سبز با گچ نوشته بودند و باید از روی همان سفارش می‌دادی.یک گوشه از تخته هم برنامه‌های هفته را نوشته بودند که مثلن آهنگ هفته یونانی بود.منوی متنوعی که نون و پنیر و سبزی هم داشت و انواع کیک.خانوم گارسون در جوابم که پرسیدم کدام تازه‌تر هست گفت فرقی ندارد کدام را سفارش بدهی همین الان درستش می‌کنم.از همه مهم‌تر که سیگار کشیدن آزاد بود. با این‌که سیگاری نیستم یکی از معیارهای مهم کافه انتخاب‌کردنم‌ هست.این که امکان کاری را داشته باشی مهم است حالا خب از همه‌ی امکانات هم استفاده نکردی،نکردی.یک طاقچه مانند هم داشت که همین‌طوری کلی کتاب حسابی برای خواندن رویش انداحته بودند.با خوشحالی داشتم می‌گفتم چه‌قدر رومیزی‌ش شبیه پارچه شرت هست که دوستم گفت عین این رومیزی یک پیراهن‌مردانه دارد.ظرف‌ و ظروفشان هم من را یاد سرویس‌های خانه‌ی مادربزرگم می‌انداخت،قدیمیِ قدیمی.
مامانم‌این‌ها یک باور خرافاتی دارند که کارهایی مثل آرایشگاه رفتن و خریدهای بزرگ را می‌اندازند روزهای چهارشنبه.تاخوشی‌ها ضرب‌در چهار بشوند.حالا به صورت فان من و بچه‌ها هر غلط بزرگی که می‌خواهیم بکنیم موکولش می‌کنیم چهارشنبه.حتمن هم چهاشنبه‌ها خانه نمی‌مانیم.بعد از یک مدتی عجیب معتاد این بازی می‌شوی.از بس که یک‌چهارم خوشی‌ها کم است.مثلن دیت رفتن را در نظر بگیر که چه حالی می‌دهد چهاربار چهار بار بروی.کلی کتاب و لباس  و آدم دارم که اتیکت چهارشنبه خورده‌اند.اصلن یک بار باید بیایم در ستایش چهارشنبه و کارهای نکرده‌ش پست جداگانه بنویسم.

*: 
از روی یکی از فیلم‌های هیچکاک ( حرف اِم را به نشانه‌ی مرگ بگیر)
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت   توسط شعله  | 


تو فکر یک سقفم...
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت   توسط شعله  | 

شاعر روحوضی می گه:
اگه پولداره طرف،چاه نفت داره طرف،بچه باحاله ولی میگن که زن داره طرف.

 به طرز احمقانه ای صدق می کنه
.
+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت   توسط شعله  | 

دوبامبی خوردن بر سر هم یکی از انواع برآورده شدن آرزوست.یعنی من مانده‌م الان خونریزی مغزی کنم و بمیرم یا جشن بگیرم.آن کسی که آن بالاها مسئول است اصلن مفهوم "آرزوی اکسپایرد" به گوشش خورده است؟‌
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت   توسط شعله  | 

دلم از این پست‌های عاشقانه می‌خواد.الان واکنشم بهشون یک چیزی در حد خنده‌ست.یعنی احتمالن باید برم عضو یک رابطه‌ی خیلی صمیمی بشم و مثلن بعد یک سال هنوز دستم برود راجع به عاشقانه‌‌ی بی‌نقصمان بنویسم .کلن البته این با روحیاتم سازگار نیست از لحاظ تغییر رابطه‌هام و نداشتن یک آدم طولانی.آدم رابطه‌به‌دوشی(بر وزن خانه‌به‌دوش) مثل من خیلی هنر بکند می‌تواند درباره‌ی رابطه‌ی پرکششی که بعد از مدتی به گه کشیده شده بنویسد.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت   توسط شعله  | 

 
Directory of General Blogs