اون آخرا که داشتیم برمیگشتیم،توی پیادهرو آدمها قاطی شده بودند.جلوم یک آقای ریشو و پسربچه حدودن هشت نه سالهش بودند با پرچم ج.ا و عکس رهبر دستشون.حالشون گرفته بود.مردم توی بلوار داشتند محمودِ خائن میخوندند.رسیده بودند قسمت مرگ بر تو.پسره به باباش گفت: اِ بابا دارند مرگ بر شاه میخونن.باباهه تقریبن با بغض گفت: نه ببین دارن میگن مرگ بر تو،به ما میگن!
یک لحظه ناراحت شدم،خواستم توضیح بدم برای پسره.
یک لحظه ناراحت شدم،خواستم توضیح بدم برای پسره.
+ نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت   توسط شعله
|
