آدمهایی که با نداشتههایشان٬بلاگر میشوند.
آدمهایی که با نداشتههایشان٬بلاگر میشوند.
مردهایی که بخاطر حال و حول و ایزی اکسشن میرن فمنیست میشن.
یعنی با قاطعیت بگم تا حالا امتحانی نبوده که قبلش با التماس تو دلم نگم کاش دو ساعت بیشتر وقت داشتم.استرس قبلش کشندهست حتا بدتر از افتادن.یه جورایی شده که سر جلسه حتا اگر بلدم نباشم خوشحالم و آروم چون میدونم دیگه کار از کار گذشته و مجبور نیستم یک فصل از کتابو تو ده دقیقه تموم کنم. از فراخی و دلگنده بودنم که بگذریم لامصب تلورانسم هم زیاده تو مایههای اینکه مثلن ملت میخوان قرار بذارن میگن فلانی ساعت یک تا یک و دهدقیقه اونجام من میگم خب ببین من سعی میکنم بین یک تا دو و نیم بیام.کلن خوابم هم این مدلی شده که سه ساعت می خوابم همشو باsnooze .یعنی اولش میخوام یکربع بخوابم بعد هی نمیتونم بیدار شم پنج دقیقه به پنج دقیقه از خواب میپرم تنظیم میکنم پنج دقیقه دیگه. اگر یک واحد ناقابل بیفتم مجبور میشم پاییز ترم بردارم و تابستون لیسانس نگیرم.خب میخواید دیگه نگم که در شهر به ما پیشنهاداتی شده و مهر امتحان استخدامی دارم و اگر تموم نکنم کاره پریده.تمام ترم رو یللی تللی کردم عینهو زن سعدی الان دارم خودمو می زنم به در ودیوار.در حدی که رفتم مخ آقای مدیرگروه قرآن و عترت! رو زدم جلوم زنگ زد به موبایل حاجخانوم(استاد روخوانی قرآن) گفت این دانشجوی گریزپای شما سر کلاس نیومده.فردا از چه سورههایی امتحان میگیرید؟
دارم این سربالایی رو با دنده سه میرم ـ سلام خانوم پرنسس ـ ماشینه هم بدجوری پتپت میکنه شاید بکس و باد کنه نره شایدم هولش دادن رفت٬کسی چه میدونه.
این اصرار عجیب ذهنم برای فراموش کردن گاهی خودم رو هم شگفتزده میکنه.بیشتر یه جور مکانیسم دفاعی ناخودآگاهه در برابر اتفاقات آزاردهنده.وقتی آدمی از چشمم میافته ـ حالا به هر دلیلی ـ و قیچی میشه٬ از جلز و ولزهای اولیه و احساسات شدید نفرت و عصبانیت که بگذریم٬یه مدتی مثل یه گنجشک بال شکسته میافتم یه گوشه تا خوب شم و دوباره بتونم بپرم و بعد طبق یک دستور دیفالت٬مغزم ریست میشه؛هیچیِ هیچی یادم نمیمونه٬نه علت دلخوری نه حرفهای بینمون... از شهود ماجرا میپرسم راستی من و فلانی چی شد که اینطوری شد؟حتا احتمالش میره دوباره روابط دوستانه رو با خجستگی شروع کنم ـ کردم! ـ در حدی که طرفو تو خیابون میبینم و به گرمی باهاش ماچ وبوسه میکنم و اظهار دلتنگی!
بعد واکنش آدمای بیرون گود هم خیلی جالبه.اکثر قریب به اتفاقشون بر این باورند که من یه احمق تمام عیارم و حقمه که سرم هر بلایی بیاد و خب بعضی ها هم فکر میکنند من قبلن وانمود میکردم اذیت شدم و اصلن یه کلام٬دروغه.
نمیدونم کلن چقدر به ضرره این مدلم٬اما گاهی واقعن جواب میده...خاطرات بد و حتا بعضن٬کمپلت خود آدمه دود میشه میره هوا.البته احتمالن جای زخم میمونه.
همیشه هم اینطور نیست که خوشخوشانت باشد و وسوسه شوی ٬که از روی شکمسیری خیانت کنی.گاهی میبینی دوراهی خیانت کردن یا نکردن که سرش این پا و آن پا میکنی نهایتن به یکجا ختم میشود.حسهایی شبیه ترس یا عدم امنیت که شاید برآیندش بشود "ضعف" وادارت میکند همان بازیکنی باشی که تا گل نخورده٬بزند؛یکی٬دوتا... و خب بعدش به هر حال همان کیسه بکس سابق هستی اما مهم نبودن آدمها با طعم قدرت و چاشنی تنوع انگیزهی کافیست.