"چه طور س.ک.س کنیم تا جنین پسر شود؟"
"زیر دامن خوشگلا"
"کردن مادربزرگ س.ک.سی"
تخیلاتتونو بخورم من!
"چه طور س.ک.س کنیم تا جنین پسر شود؟"
"زیر دامن خوشگلا"
"کردن مادربزرگ س.ک.سی"
تخیلاتتونو بخورم من!
این روزا خدا رو میبینم که داره روی زمین قدم میزنه٬ از فضای اطرافم سیر نمیشم.یه جورایی همهی حواس پنجگانه و غیرهمو درگیر خودش کرده. سبز پادشاهی میکنه و انعکاسش حتا آبی آسمونو مغلوب کرده.
عطر چایی باغهای اطرف لاهیجان٬شالیزارهای سبزش که وقتی با سرعت از کنارشون رد میشم آدمای توش نقطههای رنگیند و اون طرفترش کوههایی که دامن سبز پفی پوشیدند٬نسیم خنک و نمناک رو صورتم از لای درختایی که جاشون تنگه و حتا صدای قوقولی قوقوی دوتا خروس باغ روبروی خونمون٬همهی همشو دوست دارم. نمیتونم بگم دلم تهران نمیخواد اما بهشتِ اینجا هم کم نمییاره.
این روزا لیوان زندگیم پره.
این روزا این خانومه با بوی خوب سیگارش و کالکشن آهنگاش خونه ماست و مزید برعلت شده D:
همه چیز روبه راه به نظر میآید.دلیلی نه٬ اما مشکلی هست؛این را از حجم دردناک ته گلویم میفهمم .نمیدانم با این همه تناقض چه طور دوام میآورم؟ به من بگو ... من آن زن بیقراری هستم که با بوسههایش به تو مجال رسیدن از راه را نمیدهد یا دخترکی خجالتی که هالهی مقدس ترس از روی صورتش کنار نرفته٬که در تمام حرکاتش نابلد است؟
این جزء جداییناپذیر رنج و عذاب دست از سر لذتهایم بر نمیدارد.
در راستای این پست خواهر ماهک :
جونم براتون بگه که ما یه خواستگار داشتیم تو عمرمون که خیلی پروپاقرص بود٬بعد این اصلن منو ندیده بود! مامانش بهش گفته بود من خوشگلم ـ نه بابا! ـ . تو یکی از مهمونیهای دورهای منو راستکارِ پسرش دیده بود.بعد اینا بخاطر پول تپلی که داشتند منو دیگه بعععلله میدیدند انقدری که رفته بود تو اکیپ خاله خانباجیها جار زده بود عروسی پسرمه٬بعد هی هم کلاس میذاشت که معیار پسرم فقط خوشگلیه٬آخه یکی نبود بهش بگه پس سلیقه پسر شترت چی میشه؟مگه خوشگلی فرمولیه.
هرچی میگفتم من نمیخوام با مترسکی که سلیقهش با مادر ۶۰ سالهش یکیه روبرو شم نمیگرفتند.منم چنان پاچهورمالیده ظاهر شدم که الان میخوان سر به تنم نباشه.
مث اینکه هنوزم این سنت حموم عمومیانه رو بورسه٬خب برید ظرفاتونم تو حوض بشورید دیگه.
*به دلایل زیادی٬نوشتن این خطوط برایم کار سادهای نیست.از جمله معلومات کم در این زمینه.
اما مینویسم٬بخاطر احساس دینم به بلاگرهایی که خیلی چیزها را از آنها یاد گرفتم و بدون آنکه خودشان بخواهند معلمم بودند.
از خیلی زودتر ـ شاید در سن هشت سالگی ـ بخاطر کنجکاوی بیش از حدم میدانستم که بین مرد و زن اتفاقهایی می افتد و بعد از آن هم خب روز به روز دیدهها و شنیدههایم بیشتر می شد. تمام محدودیتهای خانوادگی٬اجتماعی و مذهبی نتوانستند چشم و گوشم را بسته نگه دارند.به هر حال محیط را نمی شد حذف کرد.راننده تاکسی که پاهایم را لمس می کرد و من آنقدر بچه بودم که شلوارک پوشیده بودم و جلو کنار مادرم نشسته بودم٬مرد موتوری که در راه مدرسه می ایستاد و شلوارش را پایین می کشید یا بعدتر دوستم که به شکل زجرآوری سقط جنین کرد٬ یا همکلاسیم که پدرش قصد تجاوز به او را داشت یا فیلمهای پو.ر.نویی که زنها در آن از درد جیغ میکشیدند همه دادههایی بودند که خیلی دیر به اطلاعات درست تبدیل شدند و نتیجه همهشان برایم وحشت و بیزاری بود از جنسیتم٬بدنم و س.ک.س.
صادقانه بگویم س.ک.س و بدنم همواره جزو یکی از مشغلههای ذهنیام بوده و معتقدم اگر نتوانم س.ک.س را به عنوان یکی از نیازهای اولیهام بفهمم٬چهطور میتوانم ادعا کنم که خودم را میشناسم و دنیای اطرافم را؟
خواندن و دیدن روایتهای مختلف از س.ک.س بود که به من تصویری واقعی از س.ک.س را نشان داد و نه لزومن مطالب علمی. ترسها٬دغدغهها٬لذتها و تجربههای مشترک را چه طور می توانستم از مطالب علمی دریابم؟ روایت زنانه س.ک.س تاثیرگذارترین بود.فهمیدم که باید بدنم را دوست داشته باشم٬که س.ک.س لذتی دوطرفه است٬که یک حرکت رفت و برگشت چندش آور نیست و باید چه انتظاراتی داشته باشم٬فانتزی های مختلفی می تواند داشته باشد و هزار چیز دیگر که در این پست نمی گنجد.
فکر میکنم دیگر تاریخ مصرف "زنده باد٬مرده باد" گذشته است. حتا بطور نسبی با پو.رن.وگرافی هم مخالف نیستم چرا که آن هم روایتیست از س.ک.س ـ که ممکن است به مذاق من خوش نیاید ـ و زاویهی متفاوتی را به ما نشان میدهد و گاهی ممکن است بتوانیم از آن فانتزیهایی را برداشت کنیم.
*:شروع این بحث رو دراین جا و ادامه ش رو در این جا در وبلاگ الیزه ی عزیزم (که برای این بحث پرونده ساخته و لینکهای مرتبط رو جمع آوری کرده) می تونید بخونید.
یا خدا!! گاهی باید برای بدیهیترین حقوقم بجنگم.وسط خواب عمیقم زنگ زده و سینجیمم میکند که "چرا خوابی؟" .آن وقت است که آن دختر نایس و ملو تبدیل میشود به عفریته جنگاوری که دارد فاتحه رابطه را میخواند.