تبليغاتX
قفس بی مرز

قفس بی مرز

از تیتر معلومه دیگه؟در کمال ناباوری گفت عزیزم جواب آماده هست و من تو فکر این که چی شده که باهام مهربون شده منشی بداخلاق؟

از اون بالا negative بود همه.پاکِ پاک...از کامنت ها و ایمیل هاتون ممنونم.بدویید بیاید نزدیکتر...بوس.

کاش زودتر گفته بودم بهتون که منتظر جوابم. لامصب خیلی تودارم.تمام دستام کبوده بخاطر سوزن سرم و نمونه گیری خون.اشکال نداره کرم پودر می زنم روش.هیچی ارزش ناراحت شدن نداره وقتی آدم سالمه.

امروز باید حدود ۷ ساعت رانندگی کنم٬این مدت هم عزاداری کردم آرایشگاه نرفتم٬شب(یا روز) عید هم همیشه تجریش گردیم به راهه برای وسایل تزئین سفره هفت سین٬کلی کار دارم.

شب میام و بهتون سر می زنم و جواب کامنت های قبل رو می دم و حجم unread items(مطالبی که نخوندم تو این مدت)گوگل ریدرم رو کم می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 8:45 AM  توسط شعله  | 

من میترسم٬میترسم با تمام وجود...منتظر جواب آزمایشم هستم٬چهارمین و تعیینکنندهترین نمونه خونی که در عرض این ۲هفته دادهام...بعد از ۳هفته که آنفولانزا و مسمومیت و سردرد همش با تب رو تحمل کردم.دکتر میخواست بخاطر تب بالا بستریام کند٬منصرفش کردم که مبادا خانوادهام از راه دور نگران شوند.فعالیت آنزیمهای کبدم خیلی بالاست اول مشکوک به هپاتیت a بودم اما الان مشکوک به هر چیزی.تبم قطع شده هیچ زردی روی بدنم نیست.هیچی معلوم نیست.میتونید فرض کنید که من چه احمقی بودم؟انقدر خودم رو دور از این مریضیها میدونستم که حتا  واکسن هپاتیت که هرکسی زده رو نزدم.حالا فکر کنید باید منتظر جواب تست HIV وهپاتیت a,b,c و... باشم.مرگ برام چیز غریبی نبوده هرچند همیشه زندگی رو ترجیح دادم اما مرگ بر اثر ایدز تو مخیلهم نمیگنجه.تمام آرزوم داشتن سهمی از بهاریه که هممون در آستانهش هستیم.۲۲ سن لعنتی خوبی نیست برای تموم شدن اونم با این ننگ!

تمام زندگیم از بچگی پر بود از باید و نباید بکن و نکن.چرا هیچکدوم به دادم نرسیدند؟ هیچکس دلیل بلد نبود فقط  یکسری قانون کورکورانه مزخرف.حالا هم باید بار به این سنگینی رو تنهای تنها به دوش بکشم دریغ از یک دوست .حتا گریه هم نکردم فقط تمام صورتم تا گوشام داغ میشه از ترس.با دکتر دومی که رفتم تونستم یکم راحت باشم دستمو گرفت و دلداریم داد و گفت ۹۵٪ منفیه. دلم میخواست برم تو بغلش.اما نگاه هیزش که از روی صورتم میرفت روی سی..نه هام و بالعکس پشیمونم کرد.به هرکسی که دلم میخواد توضیح بدم از حال و روزم فوری به ذهنش خطور میکنه که مگه چه غلطی کردی.نمیخوام جزئیات بگم اما باور کنید...باور کنید خطر به هر کدوممون میتونه خیلی نزدیک باشه لازم هم نیست حتمن اینکاره باشی.دعام کنید٬الان فقط شمایید که میدونید.
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 9:25 AM  توسط شعله  | 

این متن رو در جواب یک کامنت گذار پست قبل نوشتم و ترجیج دادم بگذارمش این جا بعنوان یک پست که بقیه بلاگرهای هم عقیده ی اون آقا هم بخونند.ایشون به من پیشنهاد داد(در انظار عمومی) که با هم معامله کنیم! من این جا وبلاگشو تبلیغ کنم و اون هم روزی ۱۰ کامنت خودش یا دوستاش برام بگذارند.۴تا هم بعنوان پیش پرداخت برام گذاشتند(دریغ از یک نظر باربط).و حالا جواب من:

متٲسفم٬اما من احتیاجی به کامنت شما ودوستات ندارم.شما وبلاگ رو با پفک نمکی اشتباه گرفتی.اگر کسی طرفدار وبلاگ من هست بخاطر نوشته‌هام هست نه تبلیغات.توصیه‌م بهت اینه که سعی کنی به جای استفاده از مطالب کپی و جوک هایی که تو این‌باکس هر موبایلی هست ابتکار عمل داشته باشی و مطلبی بنویسی که چیز جدیدی برای گفتن داشته باشه؛خواننده به مرور زمان پیدا می‌شه.

در ضمن تعداد نظرات یک مطلب همیشه به معنی جالب و پرطرفدار بودنش نیست.می تونم وبلاگ‌هایی رو نام ببرم که روزی  مثلن ۹۰۰تا خواننده دارند اما تعداد کامنتاشون  از۳۰ تا بیشتر نیست.به نظرم کامنت بجز گاهی تبادل افکار فقط ابزاری هست برای بعضی بده بستان ها بین بلاگرها.من خودم خواننده‌ی قدیمی و پروپاقرص بعضی از وبلاگ‌ها هستم که حتی یک بار هم براشون کامنت نگذاشتم و البته مطالب خوبشون احتیاجی به کامنت منِ نوعی نداره.

در آخر وقتی قصد شناساندن وبلاگتو از طریق کامنت به دیگران داشتی٬حداقلش اینه که مطالبشو با دقت بخونی و نظر مرتبط با موضوع بدی یعنی برای نوشته ش احترام قائل باشی تا اون هم مشتاق بشه وقت  بگذاره و بهت سر بزنه وتازه اگر مطلب جالبی نبینه٬کاری از پیش نبردی. کامنت "وبلاگ خوبی داری به من هم سر بزن" برای بعضی از بلاگرها از فحش کمتر نیست.من گاهی کلی از آرشیو یک وبلاگ رو می خونم تا بخوام براش کامنت بگذارم.

آدرس های زیر مطالب جالبی دارند در مورد دانش وبلاگ نویسی و یافتن بازدیدکننده برای وبلاگ:

چگونه برای وبلاگمان بازدیدکننده بیابیم؟

چگونه برای وبلاگمان بازدیدکننده بیابیم؟قسمت دوم

دانستنی های وبلاگ نویسی

کاربر حرفه ای بودن یا نبودن

پ.ن: این وبلاگ خانواده کمالی رو از دست ندید تا خدای نکرده قیلتر نشده.من تنهایی ساعت ۳ نصفه شب بلند بلند خندیدم.جالب این که آقای کمالی همه ی کامنت های مخالف رو هم به نفع خودش ویرایش می کنه.

+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 8:54 PM  توسط شعله  | 

آژیرهای خطر با خبر نزول اجلال خانوادهی گرام به خانهی دانشجوییمان به صدا در میآیند.هر چقدر هم که پاستوریزه باشی ـ که نیستی ـ و خانواده‌ات رله باشند باز هم باید پروژه‌ی نفس‌گیری را شروع کنی.یک مورد سوتی می‌تواند ماسک " بچه‌ی خوب مامان " را از صورتت کنار بزند.

خودت و هم‌خانه ات هم که اهل دود نباشید باید همه‌جا حتی درزهای پنجره‌ها٬ لولای درها و زیر تخت را وارسی کنی که مبادا دوستان ته‌سیگاری٬تنباکویی جاگذاشته باشند.یک پوسته‌ی نایلونی دور سیگار برگ هم که از زیر کابینت در بیاید مفهوم را می‌رساند.

از جمع کردن انواع وسایل فسق و فجور که بگذریم٬دم‌دست بودن چارت درسی٬کارنامه و قبض تلفن هم گاهی ممکن است به نفع نباشد(خانه‌ی قبلی که بودم صاحبخانه‌ی عوضی هر دوره زنگ می‌زد تهران و رقم افتضاح قبض تلفن را گزارش می‌داد).قبول دارم که حالا اگر بفهمند دروغ گفته‌ای و فلان درس‌ها را افتاده‌ای آسمان به زمین نمی‌آید اما همین که دانشجو هستی و خانه‌ی مجردی داری با کلی حساسیت ٬محدودیت و دخالت روبرو هستی.پس بهتر است نگذاری با این چیزهای کوچک دیوار بلورین اعتماد بینتان ترک بردارد.

بعد می‌رسی به ماست‌مالی کردن خرابی‌هایی که در این مدت بار آورده‌اید از سابیدن لکه‌های فرش و دور ریختن لباس‌های نشسته‌ی فراموش‌شده که در حمام کپک زده‌اند گرفته تا قایم کردن روبالشی گلدوزی شده یادگاری مادربزرگ که هم‌خانه از آن بعنوان دم‌کنی استفاده کرده و سوزانده‌اش.

حالا باید اعلام عمومی کنی که از این به بعد در این مکان خانواده زندگی می‌کند و دیگر کسی ساعت ۴ صبح زنگ نزند و یا وقتی زنگ می‌زند٬قبل از شنیدن الو فحش ندهد و پرت و پلا نگوید.

در مرحله‌ی بعد باید قوه‌ی تخیل‌تان را به کار بیاندازید چون ممکن است چیزهای به ظاهر بی‌خطر به دردسر تبدیل شوند مثلن دفترچه‌ی بیمه‌ات که نشان می‌دهد تمام این مدتی که پای تلفن وانمود می‌کردی در سلامتی کامل به سر می‌بری٬چند بار مسموم شده‌ای ٬زیر سرم رفتی٬آنفولانزا گرفتی ویا با جای نخود لوبیا عدسی که دست نخورده مانده‌اند٬لو می روی فقط غذای حاضری و بیرون خورده‌اید.البته این دو مورد آخر به خاطر خودشان است که کمتر نگران سلامیت باشند و هوس کنند بهتان سر بزنند.

خلاصه عذایی است که مرده شور هم گریه می کند.

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 0:41 AM  توسط شعله  | 

فال گرفتن برایم یک سرگرمی جالب بوده و هست .حتی میشود گفت خودم یک پا فالگیرم٬از انواع فال ورق،کارت تاروت گرفته تا فال قهوه ... بجز فال‌های ورق که اکثرن قوانین خاص خودش را دارد در بقیه موارد ازبرداشتم از ظاهر شخص و کمی حس ششم با چاشنی طنز استفاده می‌کنم و یک‌دستی می‌زنم که خیلی وقت‌ها می‌گیرد و یک سری پیش بینی‌هایی می‌کنم.در خیلی از جمع‌های صمیمی واقعن از این کار لذت می‌بریم بهانه‌ای‌ست برای رو کردن فانتزی‌ها ،دست انداختن هم‌دیگر و در نهایت خندیدن ـ پسرها هم لذت می‌برند و همراهی می‌کنند ـ . گهگاهی هم با هم‌خانه تفاله‌های چای را تفسیر و سر اتفاق افتادن آن شرط‌بندی می‌کنیم...

چند روز پیش با یک دوست صحبت می‌کردیم که دوستش زنگ زد  و اصرار داشت که همان‌روز برایش وقت آن "فالگیر خوبه" را بگیرد.دوستم  هم به "فالگیر خوبه" زنگ زد که منشی‌اش وقت نداد.دوست دوستم اصرار که من حتمن امروز وقت می‌خواهم و ضروری است!. دوستم دوباره به منشی زنگ زد و با آشنابازی توانست با خود "فالگیر خوبه" صحبت کند که خانم گفتند سالن انتظار پر است و تا ساعت ۸:۳۰ منتطر بمان شاید بتوانیم وقت بدهیم! متوجه شدم که "فالگیر خوبه" دفتر کار دارد،قیمت هر فال قهوه اش ۱۰۰۰۰تومان است ـ از ویزیت خیلی از دکترهای متخصص بیشتر ـ تازه سرش شلوغ است وهر کسی را قبول نمی‌کند.

نمی‌توانم تصور کنم برای تخیلات یک شخص این‌قدر ارزش قائل بشوم.فکر نکنید این خانم‌ها از پشت کوه آمده‌اند،خیلی‌هاشان تحصیل‌کرده و ثروتمند هستند.متأسفانه اکثرن،زن‌ها پایه‌ی این مدل کارهای احمقانه و سطح پایین هستند و به این خرافات اعتقاد دارند.مستحضر که هستید با این شرایط نمی‌توانیم با قاطعیت ادعای جنس دوم نبودن کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 0:41 AM  توسط شعله  | 

 
Directory of General Blogs