تبليغاتX
قفس بی مرز

قفس بی مرز

 به یک حریف قَدَر برای تخته نرد که کرکری خواندنش خوب باشد ـ نه از اینهایی که خودم یادش بدهم و مدام ازش ببرم ـ نیاز دارم

به کسی که در این هوای سرد برفی وقتی کنارش در ماشین نشستهام ٬خوشحال بشوم که شیشهها بخار گرفتهاند؛

بخاطرش از عادت محبوب شب زنده داریام دست بردارم و مراقب غذا خوردنم باشم که مبادا زیر چشمم گود بیافتد یا شکمم تخت نباشد؛

در کنارش دغدغهای برای پوشیدن کفش پاشنه بلند نداشته باشم؛

 شب٬ دیروقت٬ آنقدر دلم برایش تنگ شود که دلیلی پیدا کنم برای دیدنش مثلن احتیاج به فلان cd که از خانه جیم شوم...

*: به قول سرمه بانو٬ عرضه اجناس عام ممنوع!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 1:10 AM  توسط شعله  | 

میگویم ازدواجمان هم میتواند معاملهی منصفانهای باشد؛من حس لذیذ از آکبند درآوردن یک متعلقهی نجیب را به تو میدهم تو هم لذت خرج کردن بیحساب پولهایت را به منٍ سرافراز.

گیریم که من مجبور شوم با پارتنرم از معاشقه فراتر نروم و همیشه دست به دامن استم..نا شوم یا به سک..س غیر اینترکورس راضی.

گیریم که در من تعارض باشد٬ که هر لحظه بترسم.

گیریم که تو یک احمق تاریخی باشی و تصورت این باشد که همه‌ی امیال  جنسی من از نوجوانی در خواب عمیقی بودند و با اولین بوسه‌ی تو در شب زف..اف شکفته می‌شوند یا از اصل ٬ من بی‌خود کرده بودم که میل  جنسی داشتم.

گیریم که در جمع دوستانت با افتخار تعداد دخترهایی که ترتیبشان را داده‌اید، بشمارید غافل از این که...

خودمانیم این کلاه خیلی به تو می‌آید.

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 3:33 AM  توسط شعله  | 

 

چشم که می‌اندازی روی برد،تابلوها،فرم‌ها،همه جا... خواهر و برادریم.در عمل که برای رفع اشکال چند نفری روی صندلی های طبقه سوم کنار هم نشستیم٬ باورم نمی شد همین رو هم طاقت نیارند.

می‌گم: ما که همین جا جلوی چشمتون نشستیم نرفتیم تو کلاس...

ـــ جدا جدا درس بخونید.

می‌گه: با هم هم‌کلاسی هستیم،متوجه هستین؟ این چه طرز برخورده...

ـــ برید بیرون؛ اینجا منظره‌ی خوبی نداره.

می‌گم: بیرون می گیرنمون.اینجا محیط فرهنگیه مثلن.

ـــ اگر کارتون مهمه برو خونشون!! اینجا نمی‌شه.

می‌گه: یعنی ما بریم خونه‌ی این آقایون؟!

ـــ آها! دیدید خودتونم قبول دارید کارتون درست نیست...

وقتی منطق کنار قدرت و تعصب جایی نداشت چی می‌گفتیم؟

 یک لحظه چشمم خورد به تابلویی که روش نوشته محل امتحانات نران و مادگان رشته‌ی کامپیوتر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 12:46 PM  توسط شعله  | 

 

دیروز داشتم می‌رفتم جایی و طبق معمول دیرم شده بود.پشت چراغ چهارراه بودم وسرگرم بستن دکمه‌های پالتوم و بالا کشیدن زیپ شلوارم ـ معمولن یادم می‌ره ـ که با صدای تک‌بوق ماشین کناری نگام افتاد به پسر جوونی که با لبخند بهم اشاره‌ی نامفهومی! می‌کرد. منم با جدیت و سنگینی ـ شما بخونید با عشوه‌خرکی ـ رومو برگردوندم و محلش نکردم.داشتم با خودم می‌گفتم وای‌ی!کله سحر هم دست از سر آدم برنمی‌دارن،یکدفعه افسر پلیس رو بالا سرم دیدم که از اون جلو اومده بود و بخاطر نبستن کمربند داشت برام جریمه می‌نوشت...

اعتماد به نفسو حال می کنید؟خوبه شیششه رو نکشیدم پایین و نگفتم من قصد دوستی ندارم.از بس که تو کله‌مون کردن همه مردا بهتون نظر دارن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 1:50 AM  توسط شعله  | 

 
Directory of General Blogs