از هم که دور شدیم٬عاشقانهمون برام بیمعنی شده بود٬فقط یکسری خاطره مونده بود از با هم بودن...
تو اورکات داشتم sign out میکردم یکدفعه یه تلنگری(؟) باعث شد اسم تو رو با پسوند قشنگ فامیلیت ـ نه خودش ـ بزنم تو search... فقط یک نتیجه داشت : تو (تو که محال بود منو پیدا کنی)
عکستو که دیدم هجوم گزنده و ناب احساسات تکونم داد... این منم که میلرزم... که ضربان قلبم به اوج رسیده... که میسوزم از هرم یه داغ قدیمی... که سرتاپا خواهشم... تو اینجا! اما نه در آغوش من؟
تمام این مدت وقتی گذرم به سیدخندان میافتاد٬ به اون تیکهی خیابون نگاه نکرده بودم ـ ناخواسته ـ حتا الان نمیدونم اون ساختمون چه شکلی شده... بعد از تو دیگه hot chocolate نرفتم... وقتی کسی بهم میگفت "چشمات قشنگه" ـ این نظر کلیشهای ـ یادم نبود تو رو که دوست داشتی خیره بشی به بناگوش هوسانگیزم... نمیدونستم هر سال ماه رمضون که روزهها رو میخوردم٬این تویی که در من تکرار میشی٬تویی که معلمم بودی٬تویی که تنها " بابایی" من بودی٬تو محبوب بددهن من که موقع رانندگی جریمهی هر فحش باید پول میدادی... به کتابهای شاملو و هدایت و... که برام خریدی نگاهم میافته و فکر میکنم به مردی که توبودی به عمق وجودت... ببین! بزرگ شدم٬عاقبت فلسفه ی اگزیستانسیالیسم رو فهمیدم.
تو این ۴سال که فکر میکردم ایرانی دیدنت برام مهم نبود٬اما از دیشب که فهمیدم رفتی احساس یه بچهای رو دارم که تو همهمه بازار مادرش دستشو ول کرده و گم شده.شرکتو چی کار کردی... گبه کرم رنگ من وتو... قهوه ساز دلونگی که با سختی پولشو جور کردم... تو هنوز در حیرتی؟ "من در حیرتم٬ چرا هنوز بعضیها میروند هی دریا را در غربال پوسیده میآورند؟ "
نه! نمیخوام برگردی٬فصلی از کتاب زندگیم بودی که تموم شد.
اعتراف بود به عاشقانهمون ٬ اعترافی بود به اندازهی چندین بار جمع شدن اشک تو چشمام...