ایندفعه یادم میماند.حتا اگر توی راهِ خانه فقط زورم برسد که مواظب رانندگی کنم و شیشهها پایین باشند تا باد به صورتم بخورد.بعدش هم که آن قسمت کوچک هشیار ذهنم صرف این میشود که فاصلهی در خانه تا در اتاقم را صاف و با لبخند راه بروم. و قبل از این که از خواب بیهوش بشوم هم وقت میکنم یک اُکی را به چند نفر فوروارد کنم.اما دمِ صبح که تشنه از خواب میپرم باید خوب فکر کنم ، باید از اول تا آخرش را مرور کنم.باید نگاهها را از بر کنم.باید دکمهی سیو تکتک کلمات ناب را بزنم و بعد بخوابم.درست مثل کلاس آقای عت میماند باید همان روز نوتهایت را مرور کنی،باید جاهای مهم را های لایت کنی که تا جلسهي بعد برایت بیمعنی نباشند.دیگر خمار این نمیشوم که چه گفت که من فلان جواب را دادم.یا چه شد که تاس انداختیم ... و جا به جای ذهنم ... باشد.تعداد پازلهای این مدلیم زیاد شدهاند.پازلهایی که چند تکهی مهمش گم شدهاند و امیدی نیست پیدا شوند.بیشتر که فکر میکنم اما،میبینم به قسمت بزرگتری از هوشیاری احتیاج ندارم.اصلن لذت بعد از این لحظههای خاص به همین قل خوردن بلاتکلیفانه بین خاطرهها و فراموشیست.به همین که فقط تاس یادم باشد و شمارهی یکش و قبلش نه.اصلن زندگی آدمها باید وقتهایی داشته باشد که بتوانند بیپروا خودشان را بسپارند به دست یک تاس. به نظرم همین پازلهای نیمهتمامم را قاب بگیرم و به دیوار بزنم.