تبليغاتX
قفس بی مرز

قفس بی مرز

 

این روزا خدا رو میبینم که داره روی زمین قدم میزنه٬ از فضای اطرافم سیر نمیشم.یه جورایی همهی حواس پنجگانه و غیرهمو درگیر خودش کرده. سبز پادشاهی میکنه و انعکاسش حتا آبی آسمونو مغلوب کرده.

عطر چایی باغهای اطرف لاهیجان٬شالیزارهای سبزش که وقتی با سرعت از کنارشون رد میشم آدمای توش نقطههای رنگیند و اون طرفترش کوههایی که دامن سبز پفی پوشیدند٬نسیم خنک و نمناک رو صورتم از لای درختایی که جاشون تنگه و حتا صدای قوقولی قوقوی دوتا خروس باغ روبروی خونمون٬همهی همشو دوست دارم. نمیتونم بگم دلم تهران نمیخواد اما بهشتِ اینجا هم کم نمییاره.

این روزا لیوان زندگیم پره.

این روزا این خانومه با بوی خوب سیگارش و  کالکشن آهنگاش خونه ماست و  مزید برعلت شده D:

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 3:32 PM  توسط شعله  | 

دیکشنری سلیمان‌پور:

                                                        مرد چندزنه٬معتقد به تعدد زوجات  : polygamist

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 2:27 AM  توسط شعله  | 

 

همه چیز روبه راه به نظر می‌آید.دلیلی نه٬ اما مشکلی هست؛این را از حجم دردناک ته گلویم می‌فهمم .نمی‌دانم با این همه تناقض چه طور دوام می‌آورم؟ به من بگو ... من آن زن بی‌قراری هستم که با بوسه‌هایش به تو مجال رسیدن از راه را نمی‌دهد یا دخترکی خجالتی که هاله‌ی مقدس ترس از روی صورتش کنار نرفته٬که در تمام حرکاتش نابلد است؟

این جزء جدایی‌ناپذیر رنج و عذاب دست از سر لذت‌هایم بر نمی‌دارد.

+ نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 3:41 AM  توسط شعله  | 

در راستای این پست خواهر ماهک :

جونم براتون بگه که ما  یه خواستگار داشتیم تو عمرمون که خیلی پروپاقرص بود٬بعد این اصلن منو ندیده بود! مامانش بهش گفته بود من خوشگلم ـ نه بابا! ـ . تو یکی از مهمونیهای دورهای منو راستکارِ پسرش دیده بود.بعد اینا بخاطر پول تپلی که داشتند منو دیگه بعععلله میدیدند انقدری که رفته بود تو اکیپ خاله خانباجیها جار زده بود عروسی پسرمه٬بعد هی هم کلاس میذاشت که معیار پسرم فقط خوشگلیه٬آخه یکی نبود بهش بگه پس سلیقه پسر شترت چی میشه؟مگه خوشگلی فرمولیه.

هرچی میگفتم من نمیخوام با مترسکی که سلیقهش با مادر ۶۰ سالهش یکیه روبرو شم نمیگرفتند.منم چنان پاچهورمالیده ظاهر شدم که الان میخوان سر به تنم نباشه.

مث اینکه هنوزم این سنت حموم عمومیانه رو بورسه٬خب برید ظرفاتونم تو حوض بشورید دیگه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 2:34 AM  توسط شعله  | 

*به دلایل زیادی٬نوشتن این خطوط برایم کار سادهای نیست.از جمله معلومات کم در این زمینه.

اما مینویسم٬بخاطر احساس دینم به بلاگرهایی که خیلی چیزها را از آنها یاد گرفتم و بدون آنکه خودشان بخواهند معلمم بودند.

از خیلی زودتر ـ شاید در سن هشت سالگی ـ بخاطر کنجکاوی بیش از حدم میدانستم که بین مرد و زن اتفاقهایی می افتد و بعد از آن هم خب روز به روز دیدهها و شنیدههایم بیشتر می شد. تمام محدودیتهای خانوادگی٬اجتماعی و مذهبی نتوانستند چشم و گوشم را بسته نگه دارند.به هر حال محیط را نمی شد حذف کرد.راننده تاکسی که پاهایم را لمس می کرد و من آنقدر بچه بودم که شلوارک پوشیده بودم و جلو کنار مادرم نشسته بودم٬مرد موتوری که در راه مدرسه  می ایستاد و شلوارش را پایین می کشید یا بعدتر دوستم که به شکل زجرآوری سقط جنین کرد٬ یا همکلاسیم که پدرش قصد تجاوز به او را داشت یا فیلمهای پو.ر.نویی که زنها در آن از درد جیغ میکشیدند همه دادههایی بودند که خیلی دیر به اطلاعات درست تبدیل شدند و نتیجه همهشان برایم وحشت و بیزاری بود از جنسیتم٬بدنم و س.ک.س.

صادقانه بگویم س.ک.س و بدنم همواره جزو یکی از مشغلههای ذهنیام بوده و معتقدم اگر نتوانم س.ک.س را به عنوان یکی از نیازهای اولیهام بفهمم٬چهطور میتوانم ادعا کنم که خودم را میشناسم و دنیای اطرافم را؟

خواندن و دیدن روایتهای مختلف از س.ک.س بود که به من تصویری واقعی از س.ک.س را نشان داد و نه لزومن مطالب علمی. ترسها٬دغدغهها٬لذتها و تجربههای مشترک را چه طور می توانستم از مطالب علمی دریابم؟ روایت زنانه س.ک.س تاثیرگذارترین بود.فهمیدم که  باید بدنم را دوست داشته باشم٬که س.ک.س لذتی دوطرفه است٬که یک حرکت رفت و برگشت چندش آور نیست و باید چه انتظاراتی داشته باشم٬فانتزی های مختلفی می تواند داشته باشد و هزار چیز دیگر که در این پست نمی گنجد.

فکر میکنم دیگر تاریخ مصرف "زنده باد٬مرده باد" گذشته است. حتا بطور نسبی با پو.رن.وگرافی هم مخالف نیستم چرا که آن هم روایتیست از س.ک.س ـ که ممکن است به مذاق من خوش نیاید ـ و زاویهی متفاوتی را به ما نشان میدهد و گاهی ممکن است بتوانیم از آن فانتزیهایی را برداشت کنیم.

*:شروع این بحث رو دراین جا و ادامه ش رو در این جا در وبلاگ الیزه ی عزیزم (که برای این بحث پرونده ساخته و لینکهای مرتبط رو جمع آوری کرده) می تونید بخونید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 11:26 PM  توسط شعله  | 

 

یا خدا!! گاهی باید برای بدیهیترین حقوقم بجنگم.وسط خواب عمیقم زنگ زده و سینجیمم میکند که "چرا خوابی؟" .آن وقت است که آن دختر نایس و ملو تبدیل میشود به عفریته جنگاوری که دارد فاتحه رابطه را میخواند. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 4:16 PM  توسط شعله  | 

 

دیدید این مانتوهای استرج مد شده٬بعد اگر هیکلت تپل باشه و برجستگی هات حسابی برجسته یعنی همون سلیقه راننده کامیونی٬ چقدر توش نما داری؟تازه هر قدر هم کَپَل و پهلو و گوشت داشته باشی به نظر اکثر پسرا بازم س.ک.سی می یاد!

حالا من موندم تو این بازار کساد مانتو تکلیف جماعت باربی چیه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 3:16 AM  توسط شعله  | 

ادامه دادن رابطههای بدردنخور حتا بصورت موازی٬کار عاقلانهای به نظر نمیرسد٬هر چند تمام کردنش گاهی خیلی سخت است؛جسارت می خواهد٬جسارت دل کندن از یک دوستی ۲۰ روزه٬ ۶ماهه یا دوسال و نیمه.شاید تمام کردن آن رابطهی دوساله بخاطر قدمت سختتر به نظر برسد٬اما من میگویم نسبیست.اینکه بتوانی چشمت را روی جذابیتهای یک رابطهی نوپای ۲۰ روزه ببندی و جلوتر نروی هم آسان نیست.

کاری به نحوه‌ی قیچی کردن ندارم٬حالا یا برایش توضیح میدهی٬یا به آرامی رابطه را کم میکنی و در نهایت ممکن است به واسطهی چسب شل اتیکت روی پیشانیات٬بپیچانیش. رسیدن به شعور اینکه "رابطهای کار نمیکند" در وجود خودت و بعد جسارت کنار گذاشتن آن آدم٬موضوع درگیری ذهنم هست.

تعریف رابطه ی بدردنخور میتواند برای هر کداممان متفاوت باشد ممکن است چون رابطهای به ازدواج ختم نمیشود برای کسی بدردنخور باشد. گاهی میبینی بهرغم دوستی لذتبخشتان رابطه عمق ندارد و باعث رشد  همدیگر نمیشوید.

شاید کمی سختگیرانه باشد که وقتی نمود ایدهآلهای ذهنیات در طرف مقابل کمرنگ یا به فنا رفته است رابطه را تمام کنی. و کلن دلت را خوش کنی به اینکه  در مهمانیها همراه داری و  لذت سک..س  گاه و بی گاهت به خود..ارضایی محض در خلوت تبدیل نشده و یا به آن حس خبیثت که یک نفر در چنگت هست و اسمش را ترحم گذاشتهای.

اما به نظرم ترس از تنهایی بهانهی سادهلوحانهای هست برای این که شانس کِیسهای جدید در زندگی را از خودت بگیری و قانع باشی.

بعد از پست: (در جواب رهگذر) به نظرم نگهداشتن این رابطهها بصورت موازی٬کلک رشتی هست. بعله٬خیلیهامان که زیرکتریم این کار را میکنیم و به اصطلاح طرف را در آب نمک  میخوابانیم اما

اول اینکه: طرف مقابل در رویا باقی میماند و با واقعیت روبرو نمی شود و این کار منصفانهای نیست.

و دوم: بنا به تجربه شخصی خودم٬یک وقت به خودت میآیی و میبینی دورو ‌برت پراز آدمهای موازی هستند که دلخواهت نیستند و تو سرت به آنها گرم شده و نه تنها پیشرفت نداری بلکه بعد از مدتی طبعت پست میشود و به همانها راضی میشوی و معنی "بهتر" برایت کمرنگ میشود.در صورتی که اگر تنها بمانی بهت فشار میآورد و محرکیست برای پیدا کردن گزینههای بهتر. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 11:12 PM  توسط شعله  | 

از تیتر معلومه دیگه؟در کمال ناباوری گفت عزیزم جواب آماده هست و من تو فکر این که چی شده که باهام مهربون شده منشی بداخلاق؟

از اون بالا negative بود همه.پاکِ پاک...از کامنت ها و ایمیل هاتون ممنونم.بدویید بیاید نزدیکتر...بوس.

کاش زودتر گفته بودم بهتون که منتظر جوابم. لامصب خیلی تودارم.تمام دستام کبوده بخاطر سوزن سرم و نمونه گیری خون.اشکال نداره کرم پودر می زنم روش.هیچی ارزش ناراحت شدن نداره وقتی آدم سالمه.

امروز باید حدود ۷ ساعت رانندگی کنم٬این مدت هم عزاداری کردم آرایشگاه نرفتم٬شب(یا روز) عید هم همیشه تجریش گردیم به راهه برای وسایل تزئین سفره هفت سین٬کلی کار دارم.

شب میام و بهتون سر می زنم و جواب کامنت های قبل رو می دم و حجم unread items(مطالبی که نخوندم تو این مدت)گوگل ریدرم رو کم می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 8:45 AM  توسط شعله  | 

من میترسم٬میترسم با تمام وجود...منتظر جواب آزمایشم هستم٬چهارمین و تعیینکنندهترین نمونه خونی که در عرض این ۲هفته دادهام...بعد از ۳هفته که آنفولانزا و مسمومیت و سردرد همش با تب رو تحمل کردم.دکتر میخواست بخاطر تب بالا بستریام کند٬منصرفش کردم که مبادا خانوادهام از راه دور نگران شوند.فعالیت آنزیمهای کبدم خیلی بالاست اول مشکوک به هپاتیت a بودم اما الان مشکوک به هر چیزی.تبم قطع شده هیچ زردی روی بدنم نیست.هیچی معلوم نیست.میتونید فرض کنید که من چه احمقی بودم؟انقدر خودم رو دور از این مریضیها میدونستم که حتا  واکسن هپاتیت که هرکسی زده رو نزدم.حالا فکر کنید باید منتظر جواب تست HIV وهپاتیت a,b,c و... باشم.مرگ برام چیز غریبی نبوده هرچند همیشه زندگی رو ترجیح دادم اما مرگ بر اثر ایدز تو مخیلهم نمیگنجه.تمام آرزوم داشتن سهمی از بهاریه که هممون در آستانهش هستیم.۲۲ سن لعنتی خوبی نیست برای تموم شدن اونم با این ننگ!

تمام زندگیم از بچگی پر بود از باید و نباید بکن و نکن.چرا هیچکدوم به دادم نرسیدند؟ هیچکس دلیل بلد نبود فقط  یکسری قانون کورکورانه مزخرف.حالا هم باید بار به این سنگینی رو تنهای تنها به دوش بکشم دریغ از یک دوست .حتا گریه هم نکردم فقط تمام صورتم تا گوشام داغ میشه از ترس.با دکتر دومی که رفتم تونستم یکم راحت باشم دستمو گرفت و دلداریم داد و گفت ۹۵٪ منفیه. دلم میخواست برم تو بغلش.اما نگاه هیزش که از روی صورتم میرفت روی سی..نه هام و بالعکس پشیمونم کرد.به هرکسی که دلم میخواد توضیح بدم از حال و روزم فوری به ذهنش خطور میکنه که مگه چه غلطی کردی.نمیخوام جزئیات بگم اما باور کنید...باور کنید خطر به هر کدوممون میتونه خیلی نزدیک باشه لازم هم نیست حتمن اینکاره باشی.دعام کنید٬الان فقط شمایید که میدونید.
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 9:25 AM  توسط شعله  | 

این متن رو در جواب یک کامنت گذار پست قبل نوشتم و ترجیج دادم بگذارمش این جا بعنوان یک پست که بقیه بلاگرهای هم عقیده ی اون آقا هم بخونند.ایشون به من پیشنهاد داد(در انظار عمومی) که با هم معامله کنیم! من این جا وبلاگشو تبلیغ کنم و اون هم روزی ۱۰ کامنت خودش یا دوستاش برام بگذارند.۴تا هم بعنوان پیش پرداخت برام گذاشتند(دریغ از یک نظر باربط).و حالا جواب من:

متٲسفم٬اما من احتیاجی به کامنت شما ودوستات ندارم.شما وبلاگ رو با پفک نمکی اشتباه گرفتی.اگر کسی طرفدار وبلاگ من هست بخاطر نوشته‌هام هست نه تبلیغات.توصیه‌م بهت اینه که سعی کنی به جای استفاده از مطالب کپی و جوک هایی که تو این‌باکس هر موبایلی هست ابتکار عمل داشته باشی و مطلبی بنویسی که چیز جدیدی برای گفتن داشته باشه؛خواننده به مرور زمان پیدا می‌شه.

در ضمن تعداد نظرات یک مطلب همیشه به معنی جالب و پرطرفدار بودنش نیست.می تونم وبلاگ‌هایی رو نام ببرم که روزی  مثلن ۹۰۰تا خواننده دارند اما تعداد کامنتاشون  از۳۰ تا بیشتر نیست.به نظرم کامنت بجز گاهی تبادل افکار فقط ابزاری هست برای بعضی بده بستان ها بین بلاگرها.من خودم خواننده‌ی قدیمی و پروپاقرص بعضی از وبلاگ‌ها هستم که حتی یک بار هم براشون کامنت نگذاشتم و البته مطالب خوبشون احتیاجی به کامنت منِ نوعی نداره.

در آخر وقتی قصد شناساندن وبلاگتو از طریق کامنت به دیگران داشتی٬حداقلش اینه که مطالبشو با دقت بخونی و نظر مرتبط با موضوع بدی یعنی برای نوشته ش احترام قائل باشی تا اون هم مشتاق بشه وقت  بگذاره و بهت سر بزنه وتازه اگر مطلب جالبی نبینه٬کاری از پیش نبردی. کامنت "وبلاگ خوبی داری به من هم سر بزن" برای بعضی از بلاگرها از فحش کمتر نیست.من گاهی کلی از آرشیو یک وبلاگ رو می خونم تا بخوام براش کامنت بگذارم.

آدرس های زیر مطالب جالبی دارند در مورد دانش وبلاگ نویسی و یافتن بازدیدکننده برای وبلاگ:

چگونه برای وبلاگمان بازدیدکننده بیابیم؟

چگونه برای وبلاگمان بازدیدکننده بیابیم؟قسمت دوم

دانستنی های وبلاگ نویسی

کاربر حرفه ای بودن یا نبودن

پ.ن: این وبلاگ خانواده کمالی رو از دست ندید تا خدای نکرده قیلتر نشده.من تنهایی ساعت ۳ نصفه شب بلند بلند خندیدم.جالب این که آقای کمالی همه ی کامنت های مخالف رو هم به نفع خودش ویرایش می کنه.

+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 8:54 PM  توسط شعله  | 

آژیرهای خطر با خبر نزول اجلال خانوادهی گرام به خانهی دانشجوییمان به صدا در میآیند.هر چقدر هم که پاستوریزه باشی ـ که نیستی ـ و خانواده‌ات رله باشند باز هم باید پروژه‌ی نفس‌گیری را شروع کنی.یک مورد سوتی می‌تواند ماسک " بچه‌ی خوب مامان " را از صورتت کنار بزند.

خودت و هم‌خانه ات هم که اهل دود نباشید باید همه‌جا حتی درزهای پنجره‌ها٬ لولای درها و زیر تخت را وارسی کنی که مبادا دوستان ته‌سیگاری٬تنباکویی جاگذاشته باشند.یک پوسته‌ی نایلونی دور سیگار برگ هم که از زیر کابینت در بیاید مفهوم را می‌رساند.

از جمع کردن انواع وسایل فسق و فجور که بگذریم٬دم‌دست بودن چارت درسی٬کارنامه و قبض تلفن هم گاهی ممکن است به نفع نباشد(خانه‌ی قبلی که بودم صاحبخانه‌ی عوضی هر دوره زنگ می‌زد تهران و رقم افتضاح قبض تلفن را گزارش می‌داد).قبول دارم که حالا اگر بفهمند دروغ گفته‌ای و فلان درس‌ها را افتاده‌ای آسمان به زمین نمی‌آید اما همین که دانشجو هستی و خانه‌ی مجردی داری با کلی حساسیت ٬محدودیت و دخالت روبرو هستی.پس بهتر است نگذاری با این چیزهای کوچک دیوار بلورین اعتماد بینتان ترک بردارد.

بعد می‌رسی به ماست‌مالی کردن خرابی‌هایی که در این مدت بار آورده‌اید از سابیدن لکه‌های فرش و دور ریختن لباس‌های نشسته‌ی فراموش‌شده که در حمام کپک زده‌اند گرفته تا قایم کردن روبالشی گلدوزی شده یادگاری مادربزرگ که هم‌خانه از آن بعنوان دم‌کنی استفاده کرده و سوزانده‌اش.

حالا باید اعلام عمومی کنی که از این به بعد در این مکان خانواده زندگی می‌کند و دیگر کسی ساعت ۴ صبح زنگ نزند و یا وقتی زنگ می‌زند٬قبل از شنیدن الو فحش ندهد و پرت و پلا نگوید.

در مرحله‌ی بعد باید قوه‌ی تخیل‌تان را به کار بیاندازید چون ممکن است چیزهای به ظاهر بی‌خطر به دردسر تبدیل شوند مثلن دفترچه‌ی بیمه‌ات که نشان می‌دهد تمام این مدتی که پای تلفن وانمود می‌کردی در سلامتی کامل به سر می‌بری٬چند بار مسموم شده‌ای ٬زیر سرم رفتی٬آنفولانزا گرفتی ویا با جای نخود لوبیا عدسی که دست نخورده مانده‌اند٬لو می روی فقط غذای حاضری و بیرون خورده‌اید.البته این دو مورد آخر به خاطر خودشان است که کمتر نگران سلامیت باشند و هوس کنند بهتان سر بزنند.

خلاصه عذایی است که مرده شور هم گریه می کند.

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 0:41 AM  توسط شعله  | 

 
Directory of General Blogs